تبليغاتX
گل بارون زده

 

من از این دنیا چی می خوام دو تا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونه  واسه گفتن خوبی

من از این دنیا چی می خوام یک وجب زمین خالی

همون قد که یک اتاقک بشه خونه خیالی

من از دنیا چی می خوام یک جعبه مداد رنگی

 بکشم رو تن دنیام رنگ خوبی و قشنگی

من از دنیا چی می خوام دو تا بال برای پرواز

برم تا روز تبلور برسم به فصل آغاز

من از دنیا چی می خوام...............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 16:52  توسط یاسی | 

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه

قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می

ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز

را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان

رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی

انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی درخانه نبود که

دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه

به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش

ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای

ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته

بودم دانه بدهم .ا

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف

کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از

بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی

میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته

باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر

شد .ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات

لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که

تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از

 عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر

احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک

پسر بچه میکرد .ا

***********

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی

نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم :

اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا

انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه

منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می

آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

***********

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه

پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ،

یادداشتش کرد م که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست

که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .

برگرفته از داستان عشق.

 

عيدتون مبارك.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:10  توسط یاسی | 

هوالجميل

باز هم يك فرصت ديگه، يك فرصت خوب ، يك فرصت به اندازه يك ماه تمام ، باز هم ماه نزول قرآن  رسيد. ماهي كه خدا درست توي يك قدميمونه فقط كافيه بخوايم بريم طرفش ازش بخوايم كمكمون كنه دستمونو بگيره .

يك وقتهايي توي اين دنيا هستند كه خدا صدامونومي شنوه بدون هيچ  واسطه اي و بهتر از هميشه. فقط ميگه بنده ي من از من  بخواه تا اجابت كنم.  توش شك نكنيد باور كنيد وفقط كافيه از خدا توي اون  لحظه بخواين  .موقعي كه صداي خوش موذن از گلدسته هاي مساجد به گوشتون مي رسه ( واسه ي خودم  بهترينش صداي اذان مغرب و عشأست) يكيش هم وقتي كه لطف و محبت خدا داره مي ريزه توي صورتتون موقعي كه برف و بارون هديه خدا داره از ‌آسمون مي باره توي اون لحظه هر چي، ،هرچي ، هرچي از خدا بخواين بهتون مي ده مطمئن باشيد. يكيش هم الانه ماه رمضان ماه خدا .اگر بعضياش به اندازه دقيقه و ثانيست اين به اندازه يك ماهه سي روز.

توي اين فرصت چيزهايي كه تا به حال از خدا نخواستين يا اگر از خدا خواستين تا به حال بهتون نداده از ته دل ازش بخواين . 

 توي اين ماه عزيز براي همه دعا كنيد حتي براي اونيكه كه يادش رفته كيه؟ داره چي كار مي كنه ؟ براي اونايي كه الان چشم به راهند ؟ براي اونايي كه روي تختاي بيمارستان ؟ براي اونايي كه  به دراي  بسته خوردن ؟ براي عزيزامون ؟  براي تمامي عاشقا ؟ و براي اون ................

 تورو خدا  براي همه دعا كنيد.

مي خوام توي اين ماه عزيز يك ديوار خط خطي براي آرزوها و دعا هاي خوب خودم و تمامي عزيزاني كه مي يان اينجا درست كنم. اميدوارم هر چيزي كه  روي اين ديوار خط خطي مي نويسيد از ته دل باشه تا هر موقع ديگه كه گذرتون افتاد اين طرفا خوشحال ببينمتون.

ممنون.

خدايا ازت مي خوام ديگه اشكو توي چشماي هيچ بچه اي نبينم.خدايا مي دونم همه چيز اين دنيا فانيه ولي ازت خواهش مي كنم ديگه تا بچه اي قدرت درك اين موضوع رو پيدا نكرده اونو از  عزيزي كه دوستش داره جدا نكن. خدا ازت مي خوام ديگه اشكو توي چشماي پسر دائيم براي اينكه دست بچه اي رو توي دست پدرش  و مادرش مي بينه ولي دستاي خودش خاليه نبينم .

اين از اولين خط خطي بقيه با شما.    

اميدوارم هركسي كه روي اين ديوار نوشت به آرزوش برسه حتي اونيكه كه ننوشت و رفت .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:19  توسط یاسی | 


يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.
مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني هميشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.
گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و بي نياز از هر چيز.

از همتون ممنون.

 

                                                                                            

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

                                                                              گل واسه ی همتون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 17:57  توسط یاسی | 
 


در نخستين روز بهار آدم برفي يكه و تنها بود.برف هاي زمستاني آب مي شد و كاج ها گويي خش خش كنان مي گفتند : اي بينوا آدم برفي غمگين و لبخند به لب ، تو آهسته ، آهسته آب مي شوي. آدم برفي گفت ' افسوس نمي دانيد چقدر دلم مي خواهد مرداد را ببينم. آري مي خواهم مرداد را ببينم ، خواهش مي كنم نپرسيد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زيرا دلم مي خواهد مرداد را ببينم............ سينه سرخي كه تازه از راه رسيده بود جيك جيك كنان گفت ' «فصل ها از پي هم مي آنيد و مي روند بزرگترن برفها نيز آب مي شوند ، چيزي آغاز مي گردد و چيزي تمام مي شود اما هيچ كس تا كنون نديده آدم برفي مرداد را ديده باشد» . نه .... نه...... هر چه بخواهد ، هر چه بكوشد ممكن نيست هرگز...... هرگز..... اما آدم برفي با آن دماغ هويچي ، تو دماغي گفت : دست كم سعي خودم را مي كنم و با لبخنديخ زده بي باك و هراس با چشمان سياه زغاليش پلك زد و رو در روي خورشيد فروزان ايستاد .... نمي دانم به شما بگويم كه او عاقبت مرداد را ديد يا نه..........اما شما هم مثل من مي توانيد حدس بزنيد كه راستي او مرداد را ديد يا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


شل سيلور استاين

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:12  توسط یاسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدايا چه غريب است درد بي کسي و چه تنهايم در اين غربت که تو هم از من رويگرداني
و اينک باز به سوي تو آمدم تا اندکي از درد درونم را برايت باز گويم
و خدايا تو بهتر ميداني آنچه درونم است تنهايي و بي کسي ام را ديده اي
دربه دري و آوارگي ام را و هزارو يک درد که بزرگترينش نااميدي است
خدايا همه را کنار گذاشته ام اما با نااميدي و بي هدفي نمي توانم بسازم
صبرم بسيار است اما پوج وبي هدف ميدوم
خسته شده ام خسته خسته.............

پیوندهای روزانه
حرف تموم دوری ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل دی 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم تیر 1386
پیوندها
تنهاي تنهايان منم
رهگذرمهتاب
خدايي كه شكست خورد
شب شكن
شكست سكوت
بوسه لب
پاييز طلايي
شب پر ستاره
من دريايي از محبت يافتم
به خيالم كه تو دنيا واسه تو عزيزترينم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس